سفارش تبلیغ
صبا

راز بارون...

 

و اینک باران...


بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند


و چشمانم را نوازش می دهد


تا شاید از لحظه های دلتنگی عبور کنم...

 

 

یاد بگیر ، قدر هر چه را که داری بدانی


قبل از اینکه روزگار به تو "یادآوری" کند که


می بایست قدر چیزی را که داشتی ، می دانستی...!

 

 

من قصه ی با تو بودن را تا ابد اینگونه آغاز می کنم


یکی بود "هنوزم " هست 


خدایا  " همیشه " باشد...

 

آنکه می گوید دوستت دارم 


دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید 


هزار قناری خاموش در گلو ی من 


ای کاش...


ای کاش عشق را زبان سخن بود !

 


نوشته شده در سه شنبه 94/10/1ساعت 6:10 عصر توسط ساحل| نظرات ( ) |